تبلیغات
ملس نامه
قالب وبلاگ

ملس نامه
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز / تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی 
نویسندگان
چت باکس


و خدا تیله بازیش گرفته

   چند وقتی

                بر تیله خوشگلش ـزمین ـ

انگشتی می زند

تا در مات تو بغلتدد

                                   خورشید


برچسب ها: نوروز، تبریک عید،
[ جمعه 29 اسفند 1393 ] [ 11:59 ب.ظ ] [ مهدیه ]

دلم تغییر می خواهد!

یك اتفاق خوب ...

دلم یك قهقهه از ته دل می خواهد!

دلم می خواهد كه بی تشویش بتپد!

این روزهای پر از خستگی ... 

این روزمرگی های مدام و ملال آور ...

این كه قدم هایم سنگین است و آرام ...

این ساعت های مشخص و منظم و تكراری زیر سقف های تكراری ...

خوشایند من نیست!

دل من این ها را بر نمی تابد!

مرا می كاهد!

فر سوده ام می كند!

فرسوده ام کرده است!!


پ.ن:برام دعا کنید....



[ یکشنبه 9 آذر 1393 ] [ 04:03 ب.ظ ] [ مهدیه ]

ساعد مراغه‌ای خودش نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافه‌ایی حق به جانب.
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"

شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"

شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند!!!"

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!"


[ یکشنبه 12 مرداد 1393 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ مهدیه ]
و اکنون به تماشا می نشینیم هنرنمایی بهار را از دریچه نوروز... در جوار سین هایمان... و گوش می سپاریم به آواز خوش هزار... در ضربان تیک تیک کردن عقربه های ساعت... و درست در لحظه کامل شدن سفر زمین به دور خورشید در هم خوانی با مرد سرخ پوش سیه روی یعنی حاجی فیروز خودمان به سرور فریاد سر می دهیم:

در سایه ایزد تبارک... عید همگی بود مبارک...


[ شنبه 2 فروردین 1393 ] [ 03:52 ب.ظ ] [ مهدیه ]
دوباره به دنیا آمدم!
امیدوارم دوباره دنیا از ما نرود
تولدم مبارک....



طبقه بندی: ذوقیجات من!،
[ جمعه 2 اسفند 1392 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ مهدیه ]
سرم در حال انفجاره!
تا حالا شده امتحان ساختمان داده و آمارو تو یه روز بدین اونم پشت سر هم بعدشم بشینین سر کلاس طراحی وب؟!!!
یعنی له لهم! در حد لالیگا! خدا به خیر راضی باشه!

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 04:55 ب.ظ ] [ مهدیه ]
مـــــــا،
نســـــلی هستیم کــــه،
بهـــــــترین حــــــــرفهــــــای زندگــــــیمان را نگفتیـــــم...
تایــــــپ کردیـــــــــم 
[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 02:09 ب.ظ ] [ مهدیه ]
حالم خوب نیست. خسته ام. خسته ی یک عالمه کار. خسته ی یک عالمه اتفاق خوب و بد. خسته ام و نمی دانم کجا می شود نشست و خستگی را با زور از کت و کول خود درکرد. اصلا هوس این گرمابه های سابق را کرده ام که همیشه مردی تنومند منتظر تن خسته ی تو بود تا به محض ورودت بچسبد به جانت و خستگی را لوله کند و از تنت بیرون کند. دلم یک دلاک خوش نفس می خواهد، دلم یک لُنگ نرم و خوش پوش می خواهد!

دنیا کماکان لعنتی است. دنیا کماکان لامصب است. دنیا تن خسته ی مرا گیر آورده و یک عدد یک میلیون گذاشته روی دوش خسته ام تا ببرد شاید نفس های خسته ام را. لامصب دنیا. انگشت هایم را در هم می فشرم خبری از آن صدای تق و توق هم نیست که دلم را خوش کنم که خستگی را از سر انگشتانم زدوده ام و می توانم راحت تایپ کنم. اما خستگی ام درنمی رود به این راحتی ها.


[ سه شنبه 16 مهر 1392 ] [ 03:59 ب.ظ ] [ مهدیه ]

من را می شناسید؟ مهدیه ام!

همان مهدیه ی 20 سال پیش، باتفاوت های طولی و عرضی!

با همان یک دندگی همیشگی،با همان اهداف دست نیافتنی....

نظم خاصی ندارند...نه ذهنم..نه نوشته هایم....  پر شر و شور تر از سابقم. اما از موقعیتم  راضی نیستم....

اهدافی که داشتم تلاش بیشتری می طلبید. نشد...!

آغاز 21 سالگی ام در جهرم رقم می خورد....

امیدوارم  موفقیت هایم در جهرم بیشتر از شهر خودم باشد...





طبقه بندی: ذوقیجات من!،
[ چهارشنبه 2 اسفند 1391 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ مهدیه ]

ملت می گیرند تا لنگ ظهر می خوابند، ما که بیدار میشویم تازه اول خواب بقیه است، تا ساعت یک و  دو بعد از ظهر همه خوابند ، همچین که ما حسابی خسته شدیم و زورهایمان را زدیم و دیگر نا نداریم برای تکان خوردن ،تازه یکی یکی بیدار میشوند.

قسمت جالبش  اینجاست که شب که میشود،به ما می گویند"چه خبره از حالا می خوابی ، تازه ساعت ده و نیم شده! واقعا از حالا می خوای بخوابی!" هرچه میگوییم" ننه ات خوب،بابات خوب ، ما کله صبح بیدار می شیم.نمی تونیم تا بوق سگ بیدار بمونیم" مثل اینکه داریم شوخی می کنیم.به ما می گویند"خوب خلی هستی!"خلاصه چند دقیقه دیگر هم گیج گیج می خوریم و دست آخر می رویم وسط رختخواب ولو می شویم، حالا نصفه شب به کدام بهانه بیدار شویم و مثل مرغی که کشیده شده  به جوجه گردان و هی می چرخد ، هی بچرخیم و خودمان را چپ و راست کنیم خدا داند!

ولی انصافا مگر شب برای خواب نیست، البته چند وقتی بیشتر نیست که از جغد بودن تغییر ماهیت داده ایم و شب ها را می خوابیم ، ولی  در همان احوالات جغدی مان هم لنگ ظهرمان هشت ونیم صبح بود نه یک بعد از ظهر!

من نمی دانم ملت چرا شب و روز را قاطی کرده اند، می ترسم همه چیز را همین طوری قاطی کرده باشند ، مثلا سیاه و سفید را ، یا خوب و بد را ، یا راست و دروغ را، یا حق و باطل را! وای...حرف گنده تر از دهنم زدم!ترکیب آخر را نشنیده بگیرید!

مادربزرگم می گوید قدیم ها حتی در مراسم عزاداری هم زن ها چهارقد سفید می پوشیدند، اصلا سیاه را بد می دانستند،می گفتند شگون ندارد، ملت الان در عروسی هم سیاه می پوشند، این از سیاه و سفیدش که معلوم شد قاطی شده است، پس حساب بقیه ی چیز ها هم روشن است دیگر!

حالا هی بگویند یک ساعت دیگر هم بیدار بمان ، ما ترجیح می دهیم در دیوانگی مان بمانیم و سر شب برویم بخوابیم و روز را بیدار باشیم.دیوانه باشیم بهتر از آن است که قاطی کرده باشیم

 

هذیان های یک برنامه نویس


طبقه بندی: کپی پیستیجات،
[ سه شنبه 24 بهمن 1391 ] [ 12:53 ب.ظ ] [ مهدیه ]
ﻫﻤﻪ ﺟﺎﻱ ﺩﻧﻴﺎ ﻣﻠﺖ ﺩﺍﺭﻥ ﺑﺎ iphone ﻭ htc ﭼﻪ ﻛﺎﺭﺍ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﻜﻨﻦ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اون وقت جی ال ایکس ﻫﻢ ﺗﺒﻠﻴﻐﺎﺕ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻛﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺯ ﺟﻴﺐ ﺩﺭﻣﻴﺎﺩ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻘﻴﻪ ﮔﻮﺷﻴﺎ ﺑﺎ ﺳﻴﻢ ﺑﻮﻛﺴﻞ ﺩﺭﻣﻴﺎﻥ .



طبقه بندی: کپی پیستیجات،
[ شنبه 9 دی 1391 ] [ 01:00 ب.ظ ] [ مهدیه ]

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود جز خدا کلی جک و جونور دیگه بود، که چند تاشون بعد از کلی ترشح و باز جذب، جمع شده بودن تو یه کلاس 7-36 نفره! 

این ابتدای راه بود...! اوضاع کلاس در اوایل سال قاراشمیش بود در حد لالیگا. یه عده به هم تیکه پروندن، یه عده لاو ترکوندن، یه عده از همون اول شروع کردن به خرزدن و ... گذشت وگذشت وگذشت تا جشن ازدواج! یه جشن کوچیک پاستوریزه ی بچه مثبتی که همش سلام بود و صلوات! جاتون خالی! بعضی ها خوشتیپ کرده بودن، بعضی ها نیششون تا بنا گوش باز بود و کمرشون کم کم داشت می چرخید، یکسری ها یادی از دهاتشون نمودند، عده ای به رسم استران شعر خوندن و طنزیدند و خود را با بادکنک تبدیل نمودند! عده ای هم اون طرف تر برای معشوقه شون آواز می خوندن!

و هیچ کس هم شیطنت نکرد! سرهای همه پایین بود، هیچ کسی دید نزد!

زمان گذشت و گذشت تا اینکه ناگهان سرکارخانم مهدوی( شخصی عزیز و ارجمند و کلا فرشته فقط برای آقایون!) تصمیم گرفتند امتحان بگیرند!تازه یادمون اومد که ایشون استاد هستند! تازه یادمون اومد که ما مانده ایم بی جزوه ی بی جزوه!

بعد یکسری مواد جان بر کف اقدام به تالیف جزوه نمودند. و در آخر علاوه بر جزوه به چیزهای دیگر نیز دست یافتند! مثلا آقایان خانم مهدوی را شاد نمودند با دعوت کردن ایشون، خانمها آقایان رو تشویق کردند به ادامه ی خودشیرینی ،تعدادی از عناصربیگانه که بی اجازه وارد کلاس شدند،مجبور شدند فلنگو ببندند،دوستان لواشک نوش جان کردند بدون ما،برخی دوستان گرام از فیزیک حذف شدند و....

در همین حین به ذهنشون رسید که برن اردو، ما بچه مثبت ها که نرفتیم! اما شنیدیم که گویا به جهت فرهنگ سازی ورزش همگانی،به بازی وسطی همت گماشته اند.حال تصور کنید وسط بازی دختران و 5-6 تا پسر...! چه شود!

در یکی از  همین روز های زمستانی نیز چند تا از ضعیفه های ترم بوقی یکی از پسران عزیزمون رو در حال (.....) دیده! البت با ضعیفه های بیگانه! خدا به خیر کنه! باید به ایشون توصیه کنیم که این مارک ضعیفه برای دندوناشون اکیدا مضره و ممکنه دچار استفراغ یا دایاریا (همون اسهال خودمون! البته گلاب به روتون!) بشه! خدای ناکرده!

خوب، دیگه کلاغه کم و کم وکم داره به خونش نزدیک میشه! پس سخن کوتاه می نمایم. تا تشریح اولین استاد ، که به افتخار آقایون کلاسمون استاد مهدوی هستن، خدانگدار!




طبقه بندی: ذوقیجات من!، مکتب خونه،
برچسب ها: دانشگاه جهرم،
[ پنجشنبه 16 آذر 1391 ] [ 05:20 ب.ظ ] [ مهدیه ]
امروز نامفهومم.
وقتی روزتو با همچین حسی شروع کنی ،باید فاتحه ی کل اون 24 ساعتو خوند...
خیلی وقته نوشتن هم تاثیری نداره.
از آخرین باری که حسش کردم ماه ها می گذره،
و همچنان امیدورام به تکرار حضورش...
هرچند اطمینان کامل دارم به کذب بودن این امیدواری...اما..
پ.ن: تصمیم گرفتم از این به بعد بجنگم! با تمام عواملی که اجازه نمیدن پیش برم....حتی تو!




طبقه بندی: ذوقیجات من!،
[ چهارشنبه 8 آذر 1391 ] [ 08:07 ق.ظ ] [ مهدیه ]

حسین

وای

حسین.....


[ پنجشنبه 25 آبان 1391 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ مهدیه ]

احمد، مردی بود نیكوكار و نیك‌رفتار كه شرح حسنات اعمال وی به صد دفتر [۴۰ برگ](۱) نگنجیدی و هفتاد اداره كل روابط‌ عمومی (۲)، ذكر محاسن وی را از عده برنتوانستندی آمد.
و این احمد، روزی در نیمه راه عمر می‌رفت. با خود اندیشید كه: باری در این جهان، احمد بسیار است و نیكوكار بی‌شمار. مبادا كه سهوی رود و نامه اعمال(۳) در حساب دیگران نوشته آید و مرا نصیبی ندهند و مهمل گذارند. پس نیكوتر آن است كه نامه خویش به خویش(۴) بر ابر و باد(۵) نویسم و با پست پیشتاز به آن جهان فرستم(۶) تا چون عزم رحیل كنم و رخت به سرای باقی كشم، اول كسی باشم كه حساب من رسیده آید و در باغ جنان روم.
باری، چنین كرد و چنان شد كه چون به سرای باقی رفت، لختی خفته بود. پس برخاست و آن روز، روز پنجاه هزار سال بود و آن صحرا، صحرای محشر.
گفت: كیستی؟ گفت: احمد نیكوكار. گفت: تو را باید در ته صف ایستادن كه باری نامه به نوبت می‌خوانند.
و آن بیچاره احمد ۷ بار، و هر بار، ۷ هزار سال (۴۹۰۰۰ = ۷۰۰۰×۷) در نوبت بایستاد و نیز هرا سال دیگر (۵۰۰۰۰ = ۱۰۰۰ + ۴۹۰۰۰) در نوبت بود و هر احمد كه در آن صحرا بیامد، كار وی به طریقی بگذشت.(۷) الا او و جز او، هیچ جنبنده در آن محشرگاه باقی نماند. ناگاه بانگی برخاست: كیست احمد كه نامه خویش با پست پیشتاز فرستاده است؟
احمد، شادمان از جای جست كه: هان! اینك نوبت من است. گفت: منم احمد، و جز من هیچ تنابنده در این صحرا، مهمل نمانده است.
گفت: برخیز كه روز حساب به پایان رسیده است و تو را باید كه قرنی در برزخ بمانی تا تكلیف معلوم گردد. گفت: چرا؟ گفت: محض «اِرا»، كه نامه تو هنوز در آن پستخانه سرگردان است و قرنی بخواهد گذشتن تا آن عزیزان تصمیم بگیرند كه آن نامه به مقصد بفرستند یا نه!

پاورقی:
۱- ۴۰ دفتر [صدبرگ] نیز نوشته‌اند.
۲- هر روابط عمومی دارای یك دو جین كارشناس + طراح + گرافیست + مشاور + نظریه‌پرداز + استودیوی مجهز فیلم‌برداری + كلیه تجهیزات دیداری و شنیداری + بودجه فوق كافی - بازده.
۳- منظور، نامه اعمال دنیوی شامل پرداخت قبض آب و برق و تلفن و گاز شهری و عوارض نوسازی و مالیات بر درآمد و مفاصاحساب كفن و دفن و صد البته مالیات بر ارث توسط وراث محترم است.
۴- نسخه انجمن خوشنویسان: خط خوش.
۵- كذا فی‌الاصل. شاید منظور، كاغذ ابر و باد باشد. شاید هم منظور، بر باد نوشتن باشد كه كنایه از كار بیهوده كردن است.
۶- كسی نیارد ز پس، تو پیش فرست. «علیه‌الرحمه».
۷- حتی احمد بقال كه شیر در سفید را به آشنایان می‌فروشد و شیر در قرمز را به غریبه‌ها.


[ شنبه 6 آبان 1391 ] [ 03:20 ب.ظ ] [ مهدیه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :