تبلیغات
ملس نامه
قالب وبلاگ

ملس نامه
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز / تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی 
نویسندگان
چت باکس


 

باری به توسط مدیر مدرسه طی ترحمی هیتلرانه!(شما بخونید اجبار!) به همراهی تنی از دوستان و استاید ارجمند و عزیز و کلا فرشته!(درصد اغراق 100!) به افتخار عظیم سفری یک روزه نائل آمدیم.( رفتیم اردو!)

اواخر این سفر خاطره انگیز بودیم ، حس کردیم از فرط بیکاری و ناخوشی در شرف جان سپردن به ملک الموتیم! که ناگاه دیدیم 2 راس بوقلمون- نر و ماده!- توی حال و هوای خودشان دارند 4نعل می تازند! انگار نه انگار ما آدمیزادیم در مقابل ایشان. شدید متوحش شدیم به جان خودمان! قدیم ها حیایی بود. حداقل مردم می چپیدند توی حجره و کاغذ لوق(پرده) را پیش می کشیدند که مبادا نور خورشید بزند داخل وسازشان را ناکوک کند!

خلاصه، قدم ها را کند ترنموده واز سرعت سیر کاستیم. پسرک مورد بالنسبه پاکیزه وصحیحی دست و پا کرده بود و هوار شده بود روی دختر بیچاره!

وزارت داخله ی ما هم که حکم انبار انرژی را دارد، محض کمال عطوفت و مهربانی تصمیم گرفت تمدد اعصابی نموده و گلویی تر کند. مشاور اعظم(فاطمه) طی همکاری لوطیانه چارقدی بر سر کشیدو کارت بسیج دانش آموزی در دست (تجهیزاتو داری؟؟؟!) رفت به سوی آن دو جوجه اردک! رو به دخترک کرد و پرسید: خانم ساعت چنده؟؟؟ و هنوز دخترک جواب نداده بود که فاطمه فرمود: علیا مکرمه محترمه اسیرالجوال خانم! از مثل شما خانم کلانتر و کدبانویی بعید است در ملاعام بی ناموسی کنید!

دخترهم که از قیافه اش داد می زد از آن تازه کارهاست و مدت مدیدی نیست که عاشق پسر شنگول و منگول بندری شده دندان روی جگر گذاشت وبا التماس نگاهی به جفتش انداخت! مرد آینده با کلی اهم و اوهوم ،حمیت نداشته اش را به رخ کشید و فرمود: به جناب عالی چه مربوط؟

فاطمه جون ما هم نامردی نکرد وکارت بسیج دانش آموزی (تازه بسیج فعال هم نبود طفلک!) را در مقابل چشمان حدقه شده آنان به تماشا گذاشت! پسرک چشمان وزغی اش را به کارت دوخت و لاینقطع سیگاری را به سیگار دیگری آتش می زد! این تازه وضعیت ظاهری بود!( بلاگفا اجازه نمیده! وگرنه وضعیت درونی رو هم توضیح می دادم!!!) فاطمه نیز به اندازه ای شنگول می نمود که تنها با زور و زجر رشته کلام را نگاه داشته بود! بالاخره پس از چند ثانیه همین که التهاب درونی طرفین به اوج رسید فاطمه جون عرض کرد: تا 5دقیقه دیگه بر می گردم. اینجا نبینمتون.

5 دقیقه که نه! 30 ثانیه بعد زوج غیر شرعی ناشکفته!!! سوار بر اسب آهنین می رفتند که در خیابان ها لایی بکشند و حتی به مغزشان هم خطور نکرد که شاید کلاهی که بر سرشان رفته 2ایکس لارج است!

* پ.ن : بروبکس! همه از طرف من دعوتین پارک دولت بندر! اینجا مخلوطی از بالیوود و هالیووده! حتما بیاین! ضرر نداره. همه جور صحنه ای هست. بدون سانسور! تازه نه بلیت می خواد نه عینک 3 بعدی!از تمام جهات هم قابل دیده هم قابل لمس!

*پ.ن:به نظر شما این 2 نفر سواد نداشتند؟؟؟ آخه چه جوری اون نوشته ی گنده ی روی کارت رو ندیدن که نوشته بسیج دانش آموزی؟!!!!!!!

*پ.ن: شما از این شیطنت ها نکنید! خطرناکه!!! ما بسی جاهل بودیم که این ریسکو کردیم! الان از این جراتا نداریم




طبقه بندی: ذوقیجات من!، مکتب خونه،
[ چهارشنبه 11 آبان 1390 ] [ 03:34 ب.ظ ] [ مهدیه ]
ها؟!
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :