تبلیغات
ملس نامه
قالب وبلاگ

ملس نامه
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز / تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی 
نویسندگان
چت باکس


سلام!

مثلا تصمیم گرفته بودیم عطای وب گردی را به لقایش ببخشیم و برویم سر درس و مشقمان! اما متاسفانه علاقه ی سرشار به علم و دانش اجازه نداد!!!! به هر حال جهت جلوگیری از دپرسیشن حادی که چندی است گریبان گیرمان شده، تصمیم گرفتیم مثل بچه ی آدم بی سر و صدا بر گردیم به دنیای پر فریب و حیلت ساز الکترونیک. خدا رحممان کناد!

*یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، جز خدای مهربون، کلی جک و جانور دیگر هم روی زمین بود! از آدم های خوب بگیر تا از آن چای شیرین های بادمجان دور قاپچین! از بد ماجرا یکی از این ادم های نچسب ناجور 3 سال متوالی همکلاسی ما بود.  کار و بارش رونق داشت.  صاحب دم و دستگاه مفصلی بود. درست حکم کهربایی را داشت که تمام نمرات بیست را با مبلغی آفرین و احسنت از جهات اربعه به خود می کشد و با حرکات سر و دست و اشارت های ابرو توجه اساتید را از یکی فرسخی جذب نماید.  مخلص کلام، سیستم شوتیگ آپ تو دیت شده ای داشت! تا اینجای مطلب را داشته باشید.

* باری طبق عادت مالوف در حیاط منزل در حال تمدد اعصاب بودیم که ناگاه ملتفت شدیم  مارمولکی به تمام معنی ملایم و محجوب و سربه زیر و بی اذیت و ازار با چهره ای گشاده و خشنود دارد می فشاند فسون از سر گیسوهایش!!!! دیگر طاقت دیدنم نماند! چون برق به اندرونی جستم و در نهایت مهارت و استادی مارمولک طفلک را با تمامی ضمایم و تعلیقات  راهی کیسه نمودم. عجب رهاورد باب دندانی!!!!!!

*اواسط کلاس شیمی همه از شدت تمرکز روی درس در حال فرو رفتن در خلسه ای نه چندان خوشایند بودیم و دوست پاستوریزه ی جلوی کلاس با سرعت نور در حال تالیف جزوه بود!( آفرین بر این همت بلند!) که ناگاه همان مارمولک خوشگل ، بال و پر افراشته، در هم آمیخته و گرد برانگیخته!!! روی جزوه ی همان اتو کشیده ظاهر شد! فریادی از نهاد بر آورد ، ضربتی سخت بر دیده ی حریف نهاد  به صدمتی که جهان تیره شد پیش آن نامدار!  پاستوریزه ی داستان ما مخذول و نالان طلب استرحام می کرد و چنان مارمولک طفل معصوم را می کوفت که پولاد کوبند آهنگران! لاجرم سپر بینداخت و از میدان بگریخت!( به این حالت می گن تشنج جنرالیزه!!)

اکیپ ما بچه مثبت ها هم خوشحال از اینکه چشمه ای از خوشمزگی های رنگارنگ خود را بدون ردپایی پیاده کرده بود، شنگول  و منگول در حال ثبت این ماجرا  بود بر روی کاغذ بدین سان:

" به گزارش خبرنگار جان برکف ما، در تاریخ .....یکی از پاستوریزه ترین دانش آموزان مدرسه مورد حمله ی یک فروند اژدها قرار گرفت.............."

این گزارش  کار فردا روی برد مدرسه غوغا می کند!

*روز بعد معاون فرشته و عزیز با چهره ای گر گرفته تیشه برداشته و آمد که ریشه ی ظلم و ستم را از بیخ و بن درآورد و دیو ستمگر مطربی و مسخرگی را دو در نماید که ناگاه با سر انگشت تدبیر بنده ی طفلک مظلوم را نشانه رفت که پاشو بیا دفتر تا حقتو بزارم کف دستت!

سبک سنگین کردم دیدم نه! با او نشاید پنجه در یقه افکندن! سرانجام  سر این ضایعگی بر من معلوم شد! گزارش کار ما دقیقا روی کاغذی نگاشته شده بود که پشتش من طفلک امتحان شیمی داده بودم!  حالا به عنوان مجرم محکومم!  خلاصه سعی کردم با پرگویی و ژاژ خایی سر وته ماجرا را طوری به هم آورم و نادانی را به زور الفاظ تو خالی و بیانات بی اساس تلافی نمایم. رو به معاون عزیز کرده : ای مقتدای انام! استدعای عاجزانه ای دارم که چراغ هدایت خودرا فرا راه من گمراه بگمارید! اصلا خمیره ی اولاد آدم با نفهمیدن سرشته شده و نفهمیدن هم مثل نفس کشیدن و پیر شدن و مردن از اصول اساسی تکوین انسان است! بالاخره با امضا و عهد نامه ای از جانب اینجانب  داستان پایان یافت!

حالا باید از ضایعگی مفرط صدای قوطی خالی بدم!

ضایع شده ی پشت کنکوری غصه دار گناه دار حیوونکی: مهدیه




طبقه بندی: ذوقیجات من!، مکتب خونه،
[ دوشنبه 5 دی 1390 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ مهدیه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :