تبلیغات
ملس نامه
قالب وبلاگ

ملس نامه
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز / تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی 
نویسندگان
چت باکس


ظریفی چنین می گفت:

باری خاطرمان بر آن تعلق گرفت که جهت حالی به حولی کردن احوالات مادر گرام قدر تشریف ببریم دَدَر. طبق فرمان به موکب همایونی مادر گرام ملحق شدیم. همین که قدم در پارک گذاشتیم با دختر و پسری روبرو شدیم که بالای کله شان تُپ تُپ قلب بود که می ترکید!

اسب سرکش فوضولی ما را چنان در سرازیری انداخت که نزدیک بود سکندری خورده و گردنمان خورد شود! دخترک تا متوجه ما شد قیافه ی معصومانه ای به خود گرفت،که بیشتر شبیه افتاده ها و مشروطی ها بود! و زل زد به ما! می خواستند بزنند به چاک که ناگاه قدقدشان در امد و فهمیدیم بــَـــــــــــــــــــــعله! این همان هم کلاسی و رفیق شفیق گرمابه وگلستان مان است که چندی پیش تر رفت جراحی پلاستیک و رژیم گرفت که شبیه بقیه ی خرخوان ها شود!!! سرانجام با سهمیه ی کودکان استثنایی و احتمالا پارتی بازی قرار شد بشود مهندس این جامعه!

چشم مادرم که به دستهای گره شده ی آنان افتاد،قیافه ی معترض ومتعجبی به خود گرفت و رو به من گفت: دخترجان! مبادا تو از این کارها بکنی!این گونه کارها آخر و عاقبت ندارد! به خدا من اولین بار که پدرت را دیدم، توی مجلس خواستگاری بود. نمی دانم آخر وعاقبت این جوان های امروزی به کجا می کشد؟!! که هرکس این طریقت ورزد به پولی نیرزد!!

***

توی اتاقم دراز کشیده بودم و دزدکی به حرف های مادرم با زن همسایه گوش می دادم:

"اغلب توی باغ فلانی قرار می گذاشتیم، گاهی هم صبح ها که می رفتم لب چشمه آب بیاورم او را می دیدیم!!!"

سیخونک:: به نظر شما بزرگترها کی تصمیم می گیرند که با فرزندانشان صریح و بی پرده حرف بزنند، به اشتباهاتشان اعتراف کنند و از زندگی آینده برای آنها غولی نسازند؟؟؟؟

##### قربون مامان خودم برم .....




طبقه بندی: ذوقیجات من!،
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 03:42 ب.ظ ] [ مهدیه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :