تبلیغات
ملس نامه
قالب وبلاگ

ملس نامه
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز / تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی 
نویسندگان
چت باکس


اِ اِ اِ اِ..... دیدی چی شد؟؟؟   بعد از آن همه برنامه ریزی که فلانی! وقتی دو تا عطسه کردم یعنی سوال 2 و هر وقت 5 بار پایم را لگد کردی یعنی سوال 5، اولین کسی که از جمع لوطی های کلاس جدا شد و پرت شد آن طرف من بودم!   رسما برای این امتحان 30 دقیقه هم نخوانده بودم و فقط به امید منبع اطلاعاتی دوپای کلاس آمده بودم!
دیروز دسته جمعی رفته بودیم دریا. این خاندان بی در و پیکر ما که همچین کم تعداد هم نیست انگار غیر از دریا جای دیگری را بلد نیستند! ما هم که دختر بسیار ماخوذ به حیا  و مودبی تشریف داریم، مجبوریم به نظر اکثریت احترام بگذاریم و هلک و هلک دنبالشان راه بفتیم برویم!
حالا مظلومانه در گوشه ی کلاس چشم دوخته ام به رحم و مروتی که بعید می دانم از دبیر ادبیات سر بزند.
روی صندلی جلوی من بنفشه خانم جلوس نموده اند. یک هفته پیش با هم دعوایمان شد. دخترک فکر می کند چون ددی جونش رئیس بانک است، پس کل دنیا را می تواند فتح کند! هر روز می آمد وسط کلاس و مرتب می گفت که بانک بابای من چنین است و چنان است و در چین و ماچین مطرح است و سودهایش از همه جا بیشتر است و ......  آخر بانک سکینه خانم پول چاپ کن و بانک حسنک کجایی و بانک جیک جیک خانم شیطون بلا و قدقد خانم ناقلا هم شد بانک؟؟؟؟!!!!   
به هرحال روابط ما در حال حاضر به کلی تیره و تار است و من هم عمرا اگر به همچین آدم عرعر کنی رو بزنم!
پشت سرم نازنین نشسته. دختری نیک نفس و خوش نام که از شدت مثبتی شبیه به + شده! شدیدا پاستوریزه ! دخترک از مغزهای ضد آب است! کلا عقل دار! در حد لالیگا بند سالیگا!  از همان هایی است که با سرعت نور و فرکانس فراصوت تمام صحبت های دبیر ، حتی عطسه و سرفه هایش را هم می نویسد. گاهی هم نمی دانم از کدام گاو صندوق مغزش سوالات مریخی در می آورد و هم دبیر را چِل می کند و هم ما را خُل!  ولی تا حالا حتی یک کلمه هم نشتی نداده! چه رسد به جواب یک سوال!
معذالک نگاهی به چهره ی کاملا ارامش انداختم و گفتم: ببین نازنین جون، اگه یه سوال رو بلد نبودم می تونم ازت بپرسم؟
دخترک سری به علامت تمکین فرود آورد و قلبمان را پر از خوشحالی کرد!!
سوال ها توزیع شد. نگاهی به سوالات انداختم. 1......2......3...... هیچ کدام را بلد نبودم!!  آآآآآآی خداآآ! حاشا به غیرتت! ما به امیدی آمدیم!!!
***
فقط 10 دقیقه به پایان زمان امتحان باقی بود. نگاهی به کامل ترین ورقه ی امتحانی ام انداختم و صرفا جهت حفظ آبرو و خالی نبودن عریضه  روی یکه تکه کاغذ نوشتم : تو سوالی نداری ؟؟ و ردش کردم  پشت سرم.  چند هزارم ثانیه بیشتر طول نکشید که جواب داد:: نه مرسی ، خودم کتاب دارم!!!

 




طبقه بندی: ذوقیجات من!، مکتب خونه،
[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 09:31 ق.ظ ] [ مهدیه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :