تبلیغات
ملس نامه
قالب وبلاگ

ملس نامه
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز / تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی 
نویسندگان
چت باکس


این دفعه به خودم قول داده بودم! ازآن قول های مردانه ی سفت و سخت! به خودم قول داده بودم این دفع نمازم را مثل بچه ی آدم بخوانم تا برای یک بار هم که شده خدا جلوی ملائکه اش پز بنده ی نماز خوانش را بدهد!
تکبیره الاحرام را گفته نگفته ناگاه یک پس گردنی همچین ملس و آب دار چسبید به گردن مبارک اینجانب! انگار نه انگار ما داریم نماز می خوانیم! فقط یک بار پاک کن خان داداش را کش رفتیم ها!  حالا آمده وسط ارتباط ما با خدا خفتمان کرده ! بابا برو پی کارت!
سبحان ربی العظیم و بحمده..... چشمم که به گل قالی افتاد یاد تزیین زشت تولد دوستم افتادم. همان دخترک شیرین ادا و آن ابلیس ننه گدا و آن نامرد 7رنگ آرایش کرده به سبک گودزیلا!! که پشت سرت یک چیز می گوید و جلو رویت یک چیز دیگر!  با آن دماغ به اندازه ی یک قاعده کف دست! دختره ی چپر چلاغ یک عالمه پول بی زبان را از بابایش تلکه کرده و رفته دماغ طبیعی اش را سربالا کرده!  تا تویش دیده شود، فردا سرما بخورد و ..... اَه اَه اَه حالم بد شد! یاد  گربه نره و روباه مکار کارتون پینوکیو افتادم!  حیف آن کادوی جرب وچیلی که برایش بردم.... رکعت دوم.... پاق.... ! چراغ همسایه روبه رویی روشن شد و نورش زد به پنجره ی اتاق من. از قضا در منزل این همسایه روبرویی ما دختر خانمی موجود است که دارای کمالات و تحصیلات عالیه هستند و بر و رویی که بسان سرکار خانم بریتنی اسپیرز در ایشان هویداست!  و عموی ما گاه گداری خمار است از برای ایشان!  از این رو ننجونم پیشنهاد میشنهاد را رفته اند توی کارش!  امید که زن عمویمان شود.
سبحان ربی الاعلی وبحمده.... آخ آخ آخ! گفتی ننجون وکردی کبابم! امروز آن یکی ننجونم با کلی گریه وزاری تشریف فرما شدند منزل ما. گویا به قصد رفتن به مکانی از خانه به بیرون تراوش نموده اند که در کمال تحیر وتحوش چشمشان به جای خالی اتومبیل مرحول میرزا حسن علی خان (شوهر گرامشان) افتاده و تمامی سوراخ سنبه های منزل را برای یافتن ایشان گشته اند! وبعد از کلی تکاپو و قتی از یافتن ایشان در منزل خودشان نا امید شده اند نتیجه گیری کرده که حتما منزل سودابه ( همسر دومش) است!
آلزایمر چه می کند با آدم! من مانده ام چگوه آدرس خانه ی ما - که فقط 2 سال است به اینجا نقل مکان کرده ایم- را یادش می ماند اما روزی صد و یک بار باید برایض مفصل توضیح دهیم که 25 سال پیش میرزا حسن علی خان یک شب خوابید ولی صبح بیدار نشد!
اشهد ان لا اله الا ....  ناگاه حس کردیم یک چیزی شبیه ایمیل های سماوی از آن بالا مالا ها تالاپی افتاد روی کله مان! وقتی گشودیم دیدیم خدا جان تویش نوشته: بیشتر از این آبرویم را نبر! با همین اوضاع و احوال شل و ولت می خواستی تا درگاه ما عروج کنی؟؟؟!!!
در همین حال مامان جان  وارد اتاق شد و در کمال عطوفت و مهربانی گفت: قربون دختر نماز خونم برم!!!



طبقه بندی: ذوقیجات من!،
[ چهارشنبه 10 خرداد 1391 ] [ 04:28 ب.ظ ] [ مهدیه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :