تبلیغات
ملس نامه
قالب وبلاگ

ملس نامه
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز / تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی 
نویسندگان
چت باکس


آن شنیدم که یکی مرد دهاتی همی داشت یکی کهنه الاغی که چهل سال بر این مرکب چندپانشستی و براندی وبرفتی به اینجا و به آنجا وطی الارض نمودی به هرجا و بسی یونجه بدادی خرک را.خرک از یونجه ی آن یار بشد شاد وببرد خواجه ی خود رابه سر کار وبزد جفتکی از شادی بسیار وبر آورد یکی عرعر زیبا و بسی صوت خوشش روح فزا بود که به قمری و ترانه بزدی پاتک و بنمودی سر جایگه خویش روانه.
خرک از قدرت وافی بودش بهره ی کافی و همی داشت زمیراث پدر چندتایی گاری و کشاندی همه نوع آهن و آلات فلزی به شتابی که نداشت هیچ پلنگی وبیندوخت ره و رسم و نبودی کلک را.

روزی این پیر خردمند روان شد سوی شهر وهمی کرد تکاپوی و نظر کرد به اطراف و به اکناف و به هر برزن و هر کوی که شاید بکندتور آخرین ورژن پالان خران را که به ناگه نگهش خورد به حراجی خرها.چو آن مرد برفتی به درون دید که جمع اند در آن عده ای از مردم بیکار که زنند هی چک وچانه سر این قیمت وآن پول کذایی و بمالند به پا وبه سر وصورت خر سنگ محک را.
پیر مارفت به مابین همان ها به الاغی که بسی عالی وزیبا ونکوبود نظر افکند وبسی شانس بیاورد که همی سبزنشد روی سرش یک دوسه شاخی ز حیرت.نر خری دید که آویخته بود یکی کراوات وبر آن نعل بکوبند زفولاد و لگام وجل وپالان همه ازچرم وهمه اعلای اعلا و دوتا ایربگ وترمز ای بی اس وقالپاقی ز استیل ویکی داشت صدایی که به هنگام خرابی برآرد ندایی که ای دوست! 
پالان مرا لطف کن و تعویض بفرما ویا سفت بکن گیوه ی سمت چپی خویش سگک را.

دهاتی همان طور که به آن صحنه ی جالب نگران بود به خود گفت که ای کاش از آن من بدبخت نگون بخت شود یکی زآنها وشود کور دو چشم همه ی تنگ نظرها به زمانی که فشارم روی آژیر الاغم و چو آن مردک همسایه ی چاقم باهمین پای چلاقم بدهم گاز وزنم بوق و کشم لایی و من هم نبود عین خیالم،ولی پول ندارم! 
درهمین حالت وافکار نم نمک رفت سوی مرکب دیرین خود وگفت "که ای یار! اگرم نیست مرا مایه ی کافی بروم کوچه بالایی و کنم ناله و زاری و بگیرم دو سه تا وام وخرم یک خر زیبا" و همی ریخت به خون و جگر یاور محنت زده ی خویش نمک را.

صبح آمد وآن پیر روان شد سوی کوچه بالایی تا کند ناله وزاری و بکیرد دو سه تا وام و زند دنگ به دنگ خر نو نام خودش را و رود توی دهات وبدهد نیک پزش را لیک ندانم که در آن روز و در آن وضع قاراشمیش و در آن محضر کیشمیش چه گفتند وچه کردند به آن مرد دل انگیز که به جای تگ مرکب نهادند کف دست چپش یک دو سه کاغذ که نوشته است فلانی به فلانی همی داد طلاقی و هزار و صد و یک سکه لزوم است بدادن.
 چو این را بشنید مرد عرق از پک وپوزش روان گشت و*برافروخته رخسار وی از رنج و تعب،سخت کف آورده به لب،گشته چنان میر غضب سرخ رخش،داغ شده پاک مخش* رفت به پیش حکم و گفت که ای قاضی عادل و تو ای حاکم عاقل ،که به ریش تو و این جمله فضائل،منم آن تک عذب اندر صد و یک سال گذشته، ولی سود نبخشید. حال که ده سال از آن بیع گذشته،پیر ما در شرف مرگ نشسته ،ماهی یک سکه می ریزد به حساب بانکی آن شخص فلانی و ندانست که اوکیست و که او چیست و ندیده است زنک را.

پ.ن:
جملاتی که بین *قرار گرفته از ذهن ابوالقاسم حالت تراوش شده است.

[ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 07:07 ب.ظ ] [ مهدیه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :